زحمات مادر را با چی جبران میشه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شبی پسر کوچکی نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگ کاغذ را به او داد.مادر دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.پسرک با خط بچه گانه ای نوشته بود:

صورتحساب:

- کوتاه کردن چمن باغچه                          ۵ دلار

- مرتب کردن اتاق خوابم                           ۱ دلار     

- مراقبت از برادر کوچکم                           ۳ دلار  

- بیرون بردن سطل زباله                           ۲ دلار

- نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم          ۶ دلار

-------------------------------------------------------

جمع بدهی شما به من:                         ۱۷دلار

 

 

مادر به چشمان منتظر پسرک نگاهی کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارات را نوشت:

- بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی                                          هیچ

- بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم                                           هیچ

- بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی                                         هیچ

- بابت غذا،نظافت تو و اسباب بازیهایت         هیچ

 

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است. وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند،چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه میکرد،گفت:مامان...دوستت دارم. آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت: قبلا به طور کامل پرداخت شده!

 

واقعا تا حالا شده به زحمتهای یک مادر فکر کنید....؟

گنجشک و بزرگی خداوند

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد

باران و زمین

 

دوباره قطره های باران يکی يکی از صورت گريان ابرها پايين می ريختند. آری! دوباره دل ابرها برای زمين زير پايشان تنگ شده بود. حتی اگر مهی به وجود می آوردند، به زمين نمی رسيدند. تنها راه جدا کردن قطره ها از خود و فرستادن آن ها به زمين بود. ناگهان يکی به آن ديگری حسادت کرد، با تنه به آن يکی زد. صاعقه ای به وجود آمد که برای لحظه ای در آن شب تاريک همه جا را روشن کرد. خود خجالت کشيد. از شرم لحظه ای سرخ شد و دوباره به اشک ريختن ادامه داد. چرا که عشق زمين خيلی بيش از اين حسادت شرم آگين بود...

پنجره و آينه

 
جوان ثروتمندي نزد يك روحاني رفت و از او اندرزي براي زندگي نيك خواست. روحاني او را به كنار پنجره برد و پرسيد:
- "پشت پنجره چه مي بيني؟"
- "آدم‌هايي كه مي‌آيند و مي‌روند و گداي كوري كه در خيابان صدقه مي‌گيرد."
بعد آينه‌ي بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد:
- "در اين آينه نگاه كن و بعد بگو چه مي‌بيني."
- "خودم را مي‌بينم."
- " ديگر ديگران را نمي‌بيني! آينه و پنجره هر دو از يك ماده‌ي اوليه ساخته شده‌اند، شيشه. اما در آينه لايه‌ي نازكي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي‌بيني. اين دو شي‌ئ شيشه‌اي را با هم مقايسه كن. وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي‌بيند و به آن‌ها احساس محبت مي‌كند. اما وقتي از نقره (يعني ثروت) پوشيده مي‌شود، تنها خودش را مي بيند. تنها وقتي ارزش داري كه شجاع باشي و آن پوشش نقره‌اي را از جلو

دل شیشه

وقتی به دوستانم گفتم که شیشه ها هم دل دارند، همه به من خندیدند؛ اما من به چشم خودم دیدم وقتی یک روز سرد روی شیشه بخار گرفته نوشتم «من تنها هستم» برایم گریه کرد

تار عنکبوت و راه نجات

آدمی به هنگام مرگ فرشته ای را دید که نزدیک دروازه های جهنم ایستاد بود

فرشته به او گفت : ( یک کار خوب در زندگی ات انجام داده ای و همان به تو کمک خواهد کرد. خوب فکر کن چه بوده.؟.)

مرد به یادش آمد که یک بار هنگامی که در جنگل مشغول راه رفتن بود، عنکبوتی را سر راهش دیده بود و برای این که آن را زیر پا له نکند، مسیرش را تغییر داده بود.

فرشته لبخندی زد و تار عنکبوتی از آسمان پایین آمد، تا مرد را به بهشت ببرد. عده ای از جهنمی ها، از فرصت استفاده کردند تا از تار بالا بیایند.

اما مرد آنها را به پایین هل داد، تا که مبادا تار پاره شود. در این لحظه تار پاره شد و مرد دوباره به جهنم سقوط کرد

فرشته گفت : افسوس ! . تنها به فکر خود بودن همان یک کار خوبی را که باعث نجات تو شده بود، ضایع کرد.

انسان قوی تر از شیطان است

یه روز شیطان به خدا گفت فلان بنده ات مرد خوبی است و من می خواهم گمراهش کنم ! خدا هم به او گفت می تواند یکبار سعی خودش را بکند ...!!!
شیطان به شکل جبرئیل در آمد و در سر راه مرد قرار گرفت و گفت : من جبرئیل هستم .

مرد نگاهی به شیطان کرد و گفت : من در طول زندگی ام کار خوبی انجام ندادم که لیاقت دیدن جبرئیل را داشته باشم . و راهش را گرفت و رفت در حالی که هیچوقت نفهمید چه چیزی را پشت سر گذاشته است .

مارمولک عاشق

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد.خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین ان مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد .وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!

چه اتفاقی افتاده؟

مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مونده !!!در یک قسمت تاریک بدون حرکت.

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.

متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

تو این مدت چکار می کرده؟چگونه و چی می خورده؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد .!!!

مرد شدیدا منقلب شد.

ده سال مراقبت. چه عشقی ! چه عشق قشنگی!!!

ایا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

......

ادامه نوشته